هوا تاریک شده بود که ماشین را در بلوار پارک کردیم و پیاده شدیم. آن سال اولین شبِ پائیز، جمعه بود. ماشینهای زیادی هر دو طرف پارک شده بودند ولی حال و هوا مثل جمعههای دیگر نبود. از بلوار که رد شدیم تا وارد پارک بشویم دختر جوانی جلویمان از ماشین پیاده شد. در چهره و صدایش هیجان موج میزد. شالش دور گردنش بود.
«همینجاست فراخوان؟»

جواب دادیم که «آره همینجاست.» دختر سری تکان داد و پشت سر ما به راه افتاد. او هم یکی از ما بود. حضور و هیجانش باعث شد لبخندی رو صورتم نقش ببندد، اما زود هیجان و اضطراب خودم آن را محو کرد.
پارک به طرز غریبی خلوت بود اما از دورتر صدای جمعیت به گوش میرسید. همان مسیری را دنبال میکردیم که هزاران بار برای پیادهروی و گپ زدن و وقت تلف کردن قدم زده بودیم. از میان نیمکتها و درختها و چمنها و شمشادهای مرتب و منظم. فضای همیشه امن پارک اما غریب و ترسناک به نظر میرسید. قلبم توی سینه گرومپ گرومپ میکوبید. شب چهارمی بود که به خیابان میرفتیم اما چیزی از ترس و دلهرهام کم نشده بود که بیشتر هم شده بود.
به همراهانم نگاه کردم تا از حضورشان قوت قلب بگیرم. شش هفت نفری میشدیم. تک و توک افراد دیگری هم در پس و پیش ما میرفتند. در تقاطع یکی از کوچههای فرعی با پارک به جمعیت رسیدیم. زیر درختان چنار جمع شده بودند و همهمه و صحبت در جریان بود. صدای شعار بلند نبود.
جسورترها نزدیک به سر کوچه بودند و عقبیها را به جلو فرا میخواندند. از دوردست صدای شلیک و تیراندازی بلند بود و صدای گوشخراش گاز دادن موتورها. درِ بسیاری از خانهها در آن کوچهی فرعی باز بود. زنان و مردانی دم در ایستاده بودند. برخی با جمعیت ابراز همدلی میکردند و برخی تنها نظارهگر بودند.
کم کم جلوتر رفتیم. پایم را روی میخی گذاشتم که در تکهای شلنگ فرو کرده بودند. کفی کفشم کلفت بود و آسیبی ندیدم ولی روی زمین تعداد بیشتری از تکه شلنگهای میخدار به چشمم آمد. گمانم تا سر کوچه برسیم کم و بیش شعار هم دادیم. عقبتر عدهای آتش روشن کردند. بوی گاز اشکآور از دوردست در هوا جاری بود. صداهای بلند تیراندازی و گاز خلاص موتورها قطع نمیشد.
چند نفری جلوتر رفتند تا سر و گوشی آب بدهند اما ساچمه امانشان نداد و عقب نشستند. تا به خودمان بیاییم که برنامهی بعدی چیست، کپسول گاز اشکآوری به داخل کوچه شلیک شد و پشت سرش موتورسوارانی با شلیک ساچمه سر کوچه حاضر شدند.
هول و ولا در جمعیت افتاد و همگی به سمت انتهای کوچه و به سمت پارک عقب نشستیم. در راه برگشت درِ هیچ کدام از خانهها دیگر باز نبود. معلوم بود که روی همدلی ساکنان نمیتوان حساب باز کرد. میدویدم و نفس نفس میزدم و در این حین چند نفر از همراهانمان را گم کردیم.
دوباره که به پارک رسیدیم کمی آرام گرفتیم، گویا دیگر تعقیبمان نمیکردند. قصد نداشتند کوچه را داخل بیایند. سراسیمه به دنبال همراهانم گشتم، شرمگین از اینکه با اولین چالش از هم جدا شده بودیم. خیلی زود همه را به غیر از یکی بازیافتم. وقت چندانی نداشتیم تا برای آن یکی نگرانی کنیم.
جمعیت کم و بیش متفرق شده بود اما هستههایی هنوز پابرجا بودند. تصمیم بر این شد که به سمت دیگر پارک و کوچههای فرعی منتهی به بلواری دیگر برویم. در راه بر تعدادمان افزوده شد. در این سمت صدای تیراندازی دورتر بود و صدای جمعیت بلندتر.
سر کوچه دو طرف بلوار را با قلوه سنگ و پاره آجر و هر چیزی دیگری که دم دست بود بند آورده بودند. هر دو طرف ماشینها ایستاده بودند. به سرعت آتش دیگری روشن شد و ما هم جسورتر به وسط بلوار رفتیم. گمشدهمان هم آنجا دوباره به ما ملحق شد. شعار میدادیم از ته دل. آخرین شبی بود که آنطور بیمهابا و بلند شعار دادیم. در هفتهها و ماههای بعد دیگر چنین جمعیت و راهبندانی شکل نگرفت.
در دوردست چراغهای چشمکزن قرمز و آبی ماشین نیروهای ضدامنیتی را میدیدیم. چندباری گاز اشکآور پرتاب کردند و به سمت خودشان برگرداندیم. در آن میان پسرهای جوانی بودند-شاید هم نوجوان- که با تیر و کمان دستساز سنگپرانی میکردند. از شجاعت و جسارتشان یکه خوردم، از اینکه با دست خالی در برابر چنین وحشتی ایستاده بودند و میجنگیدند. و ترس وجودم را فرا گرفت، که حیف بود در خون بلغتند. حیف بود…
آن شب گلولهی جنگی به سمتمان شلیک نشد. در این سمت پارک تا مدتی از ساچمه هم خبری نبود. شاید یک ساعتی کل تقاطع و بلوار دست ما بود. رانندهها پشت فرمان نظارهمان میکردند ولی کسی بوق نمیزد. تا میتوانستیم شعار دادیم. حتی داشتیم کم میآوردیم که چه بگوییم. دخترکی بود ده دوازده ساله، تیشرتی صورتی به تن داشت و موهایش را در دو ردیف بافته بود روی شانههایش. دو قلوه سنگ در دست داشت که بر هم میکوبیدشان و ضرب گرفته بود. با صدای بلندی شعار میداد و ما هم به دنبالش. تعداد کودکان حاضر در جمعیت زیاد بود.
پیکهای موتوری میآمدند و میرفتند. تعدادشان کم نبود. میدانستم که حتماً بینشان مخبر هست. ولی نمیدانستم چه کار میتوانم بکنم. تا جایی که میشد بهشان میگفتیم که نمانند اما کار بیشتری از دستمان ساخته نبود.
در میان تاریکی و دود، چراغهای چشمکزن را میدیدیم که از خلاف جهت بلوار در حال پیشروی بودند. عجله نداشتند و کوچه به کوچه جلو میآمدند، حتماً بر اساس پروتوکل. ما هم ته دلمان میدانستیم که وقتمان رو به اتمام است. تعدادمان زیاد نبود، شاید به زور از صد تجاوز میکرد.
این بار هم حمله ناگهانی بود. گاز اشکآور و ساچمه و هجوم موتورسواران. سراسیمه به سمت درون کوچه دویدیم. صدای برخورد ساچمهها با کرکرههای مغازههای نبش خیابان را میشنیدیم. تا ته کوچه و پارک دویدیم و آنجا دوباره همدیگر را پیدا کردیم. همگی ناگفته موافق بودیم که دیگر برای آن شب کافیست. از میان پارک به سمت ماشین برگشتیم. ولی عدهای هنوز مانده بودند و میخواستند به کوچههای بعدی بروند.
حس شومی در دلم بود و بیشتر از آن توان ماندن نداشتم. خوشحال بودم که همراهانم هم با من هم نظر بودند. دم ماشین دختر و پسر جوان دیگری را دیدیم که ترسیده بودند. ماشین نداشتند و از ما خواستند که تا جایی برسانیمشان. سعی کردیم بهشان اطمینان خاطر بدهیم و قرار شد با ما بیایند. اما نیروهای ضدامنیتی دیگر به پارک رسیده بودند و از دور میدیدیمشان. تا سوار شدیم دیگر اثری از دختر و پسر ندیدیم. لحظهی آخر از سوار شدن به ماشین ما منصرف شده بودند و پیاده پا به فرار گذاشتند.
خود ما هم در آخرین لحظه سوار شده بودیم و همانطور که به راه افتادیم یک وانت و چند ماشین شخصی دیگر به پارک رسیدند. پلاکهایشان را با ماسک و چیزهای دیگر پوشانده بودند. مردان ترسناکی از آنها پیاده شدند. صورتهایشان پوشیده بود و کلت و شاتگانهای بلند و سیاه در دست داشتند. ما که دور شدیم آنها درون پارک پخش شدند تا به سراغ آزادیخواهان جوان و جسور بازمانده بروند. قلبم در سینه برای جوانان شجاعی که در پارک باقی مانده بودند فشرده شد. به این فکر میکردم که اسم چندتایشان را در اخبار روزهای بعد خواهم دید، به عنوان بازداشتی، یا به عنوان کشتگان راه آزادی.
اما کار بیشتری از دستمان برنمیآمد. به سمت خانه رفتیم.
با این حال به دستاوردمان افتخار میکردم. یک ساعتی بلوار را بند آورده و صدایمان را بلند کرده بودیم. در آن لحظات آمیخته با ترس و دلهره، چیزی را تجربه کردم که نه تا پیش از آن و نه هیچ وقت بعد از آن برایم تکرار نشد. جلوهای از لذت و شعف آزادی.
آریا فرمانی
