جلوه‌ای از آزادی

هوا تاریک شده بود که ماشین را در بلوار پارک کردیم و پیاده شدیم. آن سال اولین شبِ پائیز، جمعه بود. ماشین‌های زیادی هر دو طرف پارک شده بودند ولی حال و هوا مثل جمعه‌های دیگر نبود. از بلوار که رد شدیم تا وارد پارک بشویم دختر جوانی جلویمان از ماشین پیاده شد. در چهره و صدایش هیجان موج می‌زد. شالش دور گردنش بود.

«همینجاست فراخوان؟»