روایت

مخ‌مخه‌ی بودن

«معلم مدرسه‌ای که تصمیم به عضویت در گروه خیریه‌ای می‌گیرد.»

این یک خط، قاب داستانی کتاب گاف است. اما روایت آن‌چه در ذهن شخصیت می‌گذرد، داستان را از زمینه‌ی سطح نخست آن جدا می‌کند و خواننده مواجهه‌ با انسانی همدلی‌پذیر را در خط روایت تجربه می‌کند.

آن‌چه درباره‌ی کتاب گاف می‌نویسم البته همه‌اش شاید خیالِ من باشد از اثر و نه آن‌چه واقعاً مقصود نویسنده بوده است. که البته اگر هم تنها همین باشد باز از خوشی‌های این کتاب است که می‌تواند در ذهن خواننده‌اش قُل بزند و چیزی جدید خلق کند.

جادوی روایی

در قسمت‌های مختلف «هزار افسون» من و آریا درباره‌ی ارتباط جادو و داستان‌ها صحبت کرده‌ایم. در این یادداشت از نگاه ادبی به جادو خواهم نوشت.

از روزهای نخست زیست انسانی، جادو بخشی از تجربه‌ی انسان بوده است. شمن‌ها با ارتباط برقرار کردن با عناصر طبیعت، با گذر میان جهانِ واقع و جهانِ اثیری سعی بر تاثیر بر اتفاقات داشته‌اند و به‌عنوان مثال شکاری موفق یا باران را برای قبیله‌شان فراخوانده‌اند. و این کار را در بسیاری از موارد با روایتی از مناسک جادویی خود در پیوند با آن‌چه فرامی‌خوانده‌اند، انجام می‌دادند. به‌عنوان مثال، به‌نقش کشیدن صحنه‌ای از شکاری موفق که روایتی بود از آن‌چه می‌خواستند.

الیستر کراولی نشسته با بازوان بر میز و دستان بر گونه با کلاهی سه‌گوش و ردایی بر تن و کتابی جادویی در کنارش.
الیستر کراولی
پیمایش به بالا