آریا فرمانی

مراقبه

همیشه با تمرکز بر روی تنفس شروع کن.

دم و بازدم.

در میان افکار غوطه‌ور شو. چونان شناگری که در سطح آب و در میان جلبک‌ها و چوب‌ها و پلاستیک‌ها شناور است. این بالاترین سطح است، این‌ها سطحی‌ترین افکار. با تمرکز بر دم و بازدم سعی کن پایین بروی، آشغال‌های روی آب را پشت سر بگذار. کمی پائین‌تر را تصور کن، جایی که آب شفاف است و گرمای نور خورشید را همچنان می‌توان حس کرد.

جلوه‌ای از آزادی

هوا تاریک شده بود که ماشین را در بلوار پارک کردیم و پیاده شدیم. آن سال اولین شبِ پائیز، جمعه بود. ماشین‌های زیادی هر دو طرف پارک شده بودند ولی حال و هوا مثل جمعه‌های دیگر نبود. از بلوار که رد شدیم تا وارد پارک بشویم دختر جوانی جلویمان از ماشین پیاده شد. در چهره و صدایش هیجان موج می‌زد. شالش دور گردنش بود.

«همینجاست فراخوان؟»

درباره‌ی فیلم: The Green Ray (1986)

جایی خواندم که در یونان باستان، هر چهار سال یک بار و در روز آغاز فستیوال المپیک، هنگام غروب خورشید، زنان طی مراسمی خیره به خورشیدِ در حال غروب، برای مرگ آشیلِ قهرمان گریه می‌کردند. از همین رو شاید بتوان رابطه‌ی شاعرانه‌ای بین اشک‌های دِلفین هنگام تماشای غروب در انتهای فیلم و این رسم باستانی متصور شد؛ اشک‌هایی در سوگ پایان تابستان و به همراه آن، فرصتی برای شروعی تازه.

دلفین با دیدن پرتو سبز اشک می ریزد.
برشی از فیلم The Green Ray (1986) | کارگردان: اریک رومر

گریه‌های دلفین اما محدود به آن صحنه‌ی آخر نیستند و در تمام طول فیلم چندین‌بار تکرار می‌شوند. گریه‌هایی که شاید بیش از هر چیز تنها نمودی از اضطراب، تنهایی و افسردگی قهرمان فیلم باشند.

پیمایش به بالا